روزها وآرزوهایم

استرس

احساس و استرس عجیب همه جای وجودم را گرفته ...یه حس غریبی دارم... همه اطرافیان شاد از شنیدن خبر اما من مبهوت... علی وچشمای شادش ...ذوق خواهر و برادرم....چشمای مهربان پدر شوهرم...همه خوشحالن من مبهوت....حس مسولیت سنگین منو می ترسونه..خیال باطل توکلم به خداست همه می گن هر که لب دهد دندان هم دهد ای خدا به خاطر نعمت بزرگی  که دادی ممنون........توکلم به توست........خجالت

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٠ ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


 

ابرو مثل که دارم مامان میشم 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱/۱۸ ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


اخرین روز...

دیگه کم کم داریم به پایان سال نزدیک میشیم و من الان دارم اخرین روز کاریم رو تو این سال انجام میدم امیدوارم خدا قوت کار رو تو سال جدید هم به من بده  از خدا تو سال جدید علاوه بر سلامتی خودم و اطرافیانم (که توقع کمی هم نیست ) یه خونه نقلی مستقل" و یه نی نی سالم می خوام ..از خدا میخوام مهر و وفا و صفا و صمیمیت را تو اطرافیانم زیاد کنه....به کسب و کار شوهرم برکت و بده  واونو هیچ وقت شرمنده اهل و عیالش نکنه...از خدا به خاظر یک سال فرصت عمری که داد ممنونم و ازش می خوام از همه گناهای که تو یک سال مرتب شدم بگذره......و می خوام بگم خدا جونم دوست داررررررررررررررررررررررررررم :)     قلب

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


شکایت...

دارم از دلتنگی خفه میشم... نقسم بالا نمی اد...هی باید خودم و قانع کنم که دخترررر ناشکری نکن و شوهذت رفته برای کارررررر.....مثل یه مسکن که یه 10 دقیقه بیشتر آرومم نمی کنه عمل می کنه این حرف......اصلا حال و حوصله ندارم دلم برای خونمون و..علی...کار تو خونمون تنگ شده .دلم نمی اید برم خونمون...چون اینطوری بیشتر دلتنگ میشم...هر شب دعا می کنم این ماموریت شمال-گنبد لعنتی تموم شه....افسوسحساب کن تو این شرایط من...شیوا از مسافرت کیش اومده...اوضاع روحیش توووووووووووووپ...

چرا تو زندگی بعضیا این قدر راحتن ما باید برای هر خواسته ای که از خدا داشتیم این طورررررررررررررررررررررررر باید امتحان پس بدیم؟

کجای این زندگی بوی عدالت می ده؟؟؟ناراحت

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱۳ ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


سومین سالگرد ازدواج

امروز سومین سالگرد ازدواج در اولین سال در خونمون هست...این در حالی هست که علی در ماموریت چالوس با سرماخوردگی بسیار شدید ومن هم خونه مامان اینا هستم...چقدر دلم می خواست امروز رو خونمون بودیم و با هم یه سالگرد می گرفتیم اما همیشه این مشکلات زندگی یه که بر ما غلبه می کنه و زور و با زوش از ما بیشتره... چقدر برای  گیر اوردن یه لقمه نون باید بدویم که فرصت در کنار هم بودن در روز سالگرد ازدواج رو هم نداشته باشیم دلم برای شوهرم می سوزه که مدام بین این شهر و اون شهر در حال سفره..الان که زنگ زدم بد جور سرما خورده بود کاش می تونستم الان پیشش باشم لاقل وقتی اون داره کار می کنه بشینم ونگاش کنم و یادم باشه داره زحمت می کشه....مامان می گه وقتی شوهرت تو سفره ناله نکن .. از همین جا بهت می گم" کوجالی من درسته الان پیش هم نیستیم اما دلامون کنار همه و من مطمنم تو هم الان دلت کنار منه... دوست دارم کوجالی من...ان شا.. سال بعد قسمت بشه و بتونیم در کنار هم این روز رو جشن بگیریم...شاید یه روز این مطلب رو بخونی این اینجا بهت می گم...."دوست دارم و همیشه بهت افتخار می کنم و خواهم کرد کوجاااااااااااااااااااااای من " :)

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٢ ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


مهمانی

دیروز برای دومین بار اما به صورت رسمی تر خانواده شوهری را مهمون دعوت کردیم دو روز بود که مشغول پخت و پز بودم از خدا پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه استرس داشتم اولین بار بود که مسولیت پختن غذای رسمی مهمونی را بر عهده داشتم شب قبلش از استرس نخوابیدم.صبح جمعه از ساعت 8 بیدار شدم و شروع کردم به ژخت وپز فکر می کنم علی هم مثل من استرس داشت اما به روش نمی آورد تقریبا همه چیز آماده بود که مهمونا رسیدن تولد برادر شوهری هم بود .خیلی خسته بودمچشم ناهارم خوشمزه شده بود خدا رو  شکر که رو سیاه نشدم و خودمم راضی بودم تشویقتشویق

کوجالی هم خوشحال و راضی بود و می شد اینو از رفتارش فهمید بغلمژه شبم رفتیمه کارای عجیب غریبی میکرد  شیطون از خود راضیاما دیروز با همه خوشی هاش لحظه بدی هم داشت زمانی که بیتا و مهتا و شاپور دایی اومد و جای خالی عاطفه...چقدر غمگین کننده بود...طفلی دختراااااااااااااااااااا دلم گرفت بدجورررررررررررر.خونه عالی جون برای  تولد همزمان امیر حسین .پسر رامین خیلی با مزه شده بود.خوشحالم که کاری کردم مه شوهرم راضی و خوشحال بود.....و خدا رو شکر می کنم که توانایی و روزی لازم و به من و شوهرم داده تا بتونیم شرمنده اطرافیان نباشیم.خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتت.......نیشخند

+ نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


درد و دل ...

دنبال کسی هستم که بتونم باهاش حسابی درد و دل کنم...چند روزه تو لاک خودمم ...نمی دونم چی کار کنم...خدایا چرا باید تو هر مرحله از زندگی من امتحان پس بدم ؟:( چرا این قدر دلم گرفته؟چرا شاد نیستم؟ چرا لبم نمی خنده؟چرا ته دلم شور می زنه؟ چرا کمکم نمی کنی ؟چرا حوصله هیچ کس و ندارم؟

بیا پیشم خدایا...بیا که تنهام ...بیا با من درد و دل کن..... بیا و بگو نگران نباش با گذر زمان حل میشه......

کمک کن.......

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱۳ ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


:(

این روزها زیاد حال و احوال خوبی ندارم دلم بد جور گرفته و اصلا حوصله ندارم کاش یکی بود که می تونستم باهاش درد و دل کنم ...

این روزها این مادر شوهر و دخترش دیگه کفرمو در اوردن دم به دقیقه با هونه اوردن یه چیزی هی صدام می کنن یا می یان می شینن یا صدام می کنن..حوصله دیدنشون رو ندارم نمی دونم چرا بعضی ها به خلوت ادم ارزش قائل نیستن.. بعضی چیزا ریشه در فرهنگ آدما داره که خودتو بکوشی هم اصلاح شدنی نیست.... مثل ریشه فرهنگی خانواده شوهری من.... نمی دونم چه مرگشونه که هی دلشون می خواد به من سر بزنن همه می گن تو حساس شدی و تو شرکت خسته می شی... همیشه آرزوی یه زندگی مستقل بودم..نه اینکه یکی بالا سرم باشه...دوسشون ندارم.....ندارم...ندارم.............. 

دوست دارم بعد از برگشتن از کار تنها باشم...تا دلم تنگ نشده براشون نیان سراغم شاید غیر منطقی باشه اما واقعا به این احتیاج دارررررررررررررررررم دوست ندارم دم به دقیقه صدام کنن ...من نیازی به میوه و نون و.... میارن ندارم نیازم به ارامش و تنهایی هست.....

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٧ ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


;\

امروز زیاد سرحال نیستم...حال و وحصوله حسابی ندارم....دلم بازم گرفته اخ که چقدررررررررررر هوای سفر کرده دلم برم مسافرت تو این سرما به به...بریم بگردیم از ماشین که پیاده شدی یخ بزنی و بدو بدو بری ماشین و یه چای گرم عطر دار بنوشی... بعد بری بالای یه کوه روبه روت یه منظره زیبای پاییزی باشه... دلم گرفته هوس سفر کردممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم بد جور دور از این همه هیا هوی بی خودددددددددددددددددد  

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٩/۱٠ ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


تشکر از خدا ...

سلام .بعد از پنج روز ماموریت بلخره علی 5 شنبه اومد خونمون دلم واقعا براش تنگ شده بود....خیلی ...اونم همین طور.... طبق قولی که بهم داده بود عصر رفتیم شام بیرون جاتون خالی معلوم بود طفلی این 5 روز غذای درست و حسابی نخورده بود  و خیلی گرسنه بود  شب خوبی بود مدتها بود که فرصت نکرده بودیم و با هم بیرون نرفته بودیم  یاد دوران نامزدی افتادیم خدا رو شکر کردیم که الان دیگه خونه خودمون هستیم و کنار همبم..از خدا به خاطر داشتن شوهر پر تلاش و مهربونی مثل علی ممنونم امیدوارم بتونم همسر خوبی براش باشم..امیدوارم بتونم کمک کنم تا اون بتونه تو زندگیمون پیشرفت کنه...خدایا ازت ممنونم و ازت خواهش می کنم به ما کمک کن...تو سختی ها و خوشی ها کنار هم باشیم.ممنون خدای من.... 

 

 

+ نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٩/٢ ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


:((

هر چه قدر به گوشی علی زنگ می زنم بر نمی داره شب تو راه بود با اتوبوس ای خداااااااااااااااااااااااا چرا جواب نمی ده دارم از نگرانی می میرممممممم گریه

 

این شوفری خواب بوددددد  ولی بازم خدا شکرتتتتتتتتتتت 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۸/٢۸ ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


دلم گرفته............

دیروز علی صبح که منو برد شرکت خودشم برای ماموریت رفت مهاباد امیدوار بودم تا عصر برگرده از شرکت که اومدم شدید سرم درد می کرد خوابیدم وقتی بیدار شدم که هوا نسبتا تاریک شده بود شروع کردم به پخت و پز Chef تا هم وقت بگذره هم سر گرم بشم ساعت 8 بود که به علی زنگ زدم و اون هنوز مهاباد بود دلم گرفت پس کی می خواست برگرده ؟  بازم خودمو با تلوزیون سرگرم کرده دیگه ساعت شد 11 بهش که زنگ زدم گفت دارم الان راه می افتم نگران بودم نکنه تو راه خدایی نکرده خوابش ببره از صبح سر پا بود   از یه طرف دلم به حالش می سوزه از یه طرفم هم عصبانی بودم از دستش آخه اینم شد کارررررررررررررر مدام این جا و اونجا به خودم گفتم آخه تا کی من تو این خونه تنها بمونم و این همش بره این شهر و وان شهر  بعدش یادم افتاد که درست عاشورا و تاسوعای سال قبل بود که دستش تو گچ بود و من نگران بودم کارشو از دست بده   با خودم کلنجار رفتم....گفتم ای خداااااااااااااااااا چرا؟ منو با اون چیزایی که خواستم ازت داری به امتحان می کشی ؟؟؟؟؟؟  من که همیشه تو دعا هم ازت می خواستم شوهرم یه کار ثابت داشته باشه... الان باید هی انتظار بکشم کی میاد کی میرسه ؟؟   نمی دونم خدا چی بگم..اما تو را به خدایت این حرفامو به حسابه نا شکری نذاررررررررررررررررررررررر بذار یه حساب درد و دلم با توووووووووووووووووو اما تو رو قسم می دم به حسینت..به علی اصغرت.... به ابوالفضلت کار شوهرم و راست و ریست کن...... یه کار خوبــــــــــــــــــــــــــــــــ گیر بیاره شوهرم لایقشه.......می دونم لایقش هســـــــــــــــــــــــــــــــــــت.....  

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۸/٢۱ ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


92/8/19 بزگشت کوجالی

سلوم  امروز صبح بعد از پنج روز اقای کوجالی از مسافرت برگشت هرچند هنوز ندیدمش ان..شا.. عصر می بینمش دلم واسه کوجالی و خونمون تنگ شده  می خوام برم امروز اش دوغ درست کنم که کوجالی دوست داره وااای هوا هم که پاییزی هست ...معمولا این هوا رو دوست ندارم دلم میگیره اما خوب مهم نیست امروز کوجالی خونس... خوشحالم 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٩ ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


92/8/16

دیروز رفتم خونه عالی جون لاله هم با آروین اومده بود معلوم بود اونم دلش گرفته بود خوب حق داره غربت سخته .خوب شد اومد منم یکم با اروین گولی بازی کردم شب علی زنگ زد اونم کازرون بود از بازار زنگ میزد دلم برای کوجالی تنگ شده بین خودمون باشه شب گریه کردم Night شب دعا کردم کوجالی زود برگرده دلم هم برای علی هم برای خونمون تنگ شده ...... 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٦ ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


سفر کازرون علی 92/8/14

علی برای ماموریت امروزرفت کازرون منم نرفتم خونه عالی جون وموندم خونمون از شرکت که اومدم ناهارم و خوردم بعد خوابیدم و قتی بیدار شدم یهو بد جورررررر دلم گرفت چقدرررر به علی عادت کردم خدا رو شکر می کنم که همسر مهربونی مثل اونو دارم ...دیشب اونم دلش گرفته بود اما به روش نمی آورد....خلاصه تصمیم گرفتم پاشم خونه رو تمیز کنم و دکور خونمون رو عوض کنم الناز هم کمک کرد یکم سرم گرم شد بعد زنگ زدم به علی تو راه بود یکم باهاش صحبت کردم گفت ان..شا..پنج شنبه بر می گردم....خدا جون کوجالی رو به تو سپردم مواظب امانتم باش زود برگرده.......امشب اولین شب تنهایی من تو خونمون هستم خدایا مواظب کوجالی من باش..... قلب

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۸/۱٤ ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


 

کنار تو فقط آروم میشم

پُر از دلشوره ام هر جای دیگه

تو تقدیر منی بی لحظه ای شک

چشات اینو بهم هر لحظه میگه

تو می خندی پُر از لبخند میشم

تمومِ زندگیم خوشرنگ میشه

صدای پای تو تو خونه هر روز

واسه من بهترین آهنگ میشه

تو که باشی همه دنیا شبیه آرزوم میشه

روزای سرد تنهایی

تو که باشی تموم میشه

چقدر خوشبختی نزدیکه

کنار من که راه میری

از این دنیا رها میشم

تو که دستامو می گیری

تو که خوشحال باشی

خوب خوبم

دیگه از زندگی چیزی نمی خوام

حالا که دستِ تو تو دستامه

چه فرقی می کنه کجای دنیام

با عشق تو همه دنیا به چشمم

پر از تصویر های خوب و شاده

به شوق بودنت حالا خدا هم

به من یک قلب عاشق هدیه داده

کنار تو فقط آروم میشم. . .

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۸/۱٤ ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


روز خوب...

دیروز در ادامه ماجرای پرده اتاق که عالی جون با رزیتا اومدن نصب کردن عصر با علی قرار گذاشتیم بریم خونه رزیتا اینا ی قوطی شیرینی گرفتیم رفتیم خونشو ن یه مدت امیر حسین هی می گفت بیان سی.دی بابک نهرین و نگاه کنیم خیلی خنده داررررررررررررر بود حسابی خندیدیم ...خیلی خوش گذشت.....

 

:)

این در حالی هست که فعلا مادر شوهری در خشم پرده به سر می برد  :))) مهم نیست خودم طوری که دوست دارم زندگی می کنم نه طوری که دیگران دوست دارند :))


+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۸/۱۳ ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


دلتنگی....

هفته پیش چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه و شنبه به اتفاق  خانواده شوهری رفتیم تهران .سفر بدی نبود و نسبتا  خوش گذشت اما خوب دلم برای خونمون تنگ شده بود چون قبل اون اون هم که علی نبود رفته بودم خونه عالی جون بعد از برگشتن از تهران عصر همان روز علی مجبور شد باز بره همدان و کرمانشاه...بازم دوری... بازم دلتنگی...خیلی دلم گرفت اصلا نمی خواستم بره طفلی خیلی هم حالش به خاطر سرماخوردگی بد بود.. اما مجبور بود منم دلم می خواست بشینم گریه کنم بهد از 5 روز دوری از خونمون مجبور بودم باز برم خونه عالی جون...از همه بدتر دلم برای علی خیلی میسوزه..خلیلی کارش سخته... خدا جونم کمک کن......کمک کن............................ 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۸/۸ ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


 

میری که هر لحظه به یادت دلتنگیام آروم نگیره

بد کردی اما خوبیاتو میمیرم و یادم نمیره

شاید برای خستگی هات کم بود شونه های خسته ام

شاید یه وقتی اشتباهی یه ذره قلبتو شکستم

تو میگی از اون سر دنیا هم تماشام می کنی

جاده رو مه بزنه چجوری پیدام می کنی

تو نمیشناسی شبای سوت و کور جاده رو

حرفامو گوش کن از این بیراهه ی تنهایی نرو

نرو بذار پای سفر بشم یه وقت خسته نشی

منو با خودت ببر که درد دوری نکشی

نگو دوره نگو دیره که من هول می کنم

به هوای تو اگه باشه تحمل می کنم

 

+ نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٧/۱٩ ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


روزهای پاییزی...

علی امروز برای کارش رفته بود میانه از شرکت که برگشتم یکم استراحت کردم گفتم پاشم برای کوجام شام درست کنم الان طفلی گرسنه هست حتما...عصر هم رزیتا زنگ زد میام خونتون امیر حسین و مزارم کانون میام گفتم زود شام و درست کنم که دیر نشه..نشستیم با رزیتا صحبت کردیم اونم زود رفت بعد از رفتن رزیتا علی زنگ زد که از میانه برای نصب منو فرستادن زنجان :( خورد تو ذوقم اما خوب اونم طفلی دنبال یه لقمه نونه دیگه...طفلی دلم براش می سوزهانصافا کارش سخته اما صداش در نمی اد...خدایا شکر نا شکری نباشه اما چرا نون بعضی این همه سخت در میاد اخه ؟ چه حکمتیه نمی دونم.

منتظرش میمونم تا بیاد احتمالا این شب یک تا دو بیدار باشم...خدایا مواظب کوجام باش کمک کن......

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱٥ ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


دلتنگی...

دو روز بود که علی رفته بود همدان و امروز صبح بهم اس .ام اس داد که من رسیدم تو این دو روز که منم خونه عالی جون بودم دلم برای خونمون تنگ شده اونجا که می رم همیشه خدا رو شکر می کنم که منم سر و سامان گرفتم وقتی می بینم همه سرشون به زندگی خودشونه ..دیروز که من اونجا بودم عالی جون منو تنها گذاشت و رفت با عمش عیادت پسره پسر عمش! منم می خواستم برم خونمون پیش خودم فکر کردم خوب اگه قرار باشه اینجا تنها بمونم برم لاقل تو خونه کارامو انجام بدم! اما فکر کردم این کار رو انجام دادن حساسیت زیاد می شه. اما دو این روز همش ماما نم گیر سه فاز داده بود اونو بحور اینو بخور! اصلا تو خونتون میوه می خوری؟ تغذیت رسیدگی نمی کنی و و و ...  خیر سرم داشت به من توجه می کرد منم دیگه اعصابم به هم ریخته بود و ته دلم گفتم قلم پبتو بشکن وقتی شوهرت نیست بشین تو خونت .اما خوب دوست ندارم سولماز (مادر شوهری ) هم دستش فرصت بیفته هی بگه بیا بالا بیا بالا تنها نشیــــــــــــــــــــــــــن  اوووووووووووووووووووووف ...... نمی دونم چی کار کنم ؟

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۸ ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


عمه شدن...

دیروز تا ساعت 6:30 شرکت بودم و در مورد اکسل جدید با همکارا جلسه داشتیم Computer عصر هم رفتم خونه عالی جون.علی هم که رفت همدان...شب علی زنگ زد و خبر حامله بودن بهناز را داد  نمی دونم چرا ادم وقتی میشنوه داره عمه می شه حس می کنه خیلی بزرگ شده .به هر حال کم کم وقتش بود که اونا هم صاحب بجه بشن .. خانوادمو داره توسعه پیدا می کنه نمی دونم اون روزی که میشنوم من مادر میشم چه حسی پیدا می کنم ! اما دوست دارم بچه ام با برنامه ریزی بزرگ شده و...امیدوارم خدا شرای اونو هم برام فراهم کنه و با مصلحت خودش در زمان مناسب فراهم کنه روزیه بچه مو هم خودش زیاد کنه 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٧/٧ ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


سفر کوجالی....

بعد از سفر دیروز سرعین امروز قرارش ده کوجالی از طرف شرکت بره همدان خوب این از یه لحاظ خوبه از یه لحاظم به خاطر اینکه خیلی وقت بود ماموریت نرفته بود من از عادت در اومدم  ولی خوب چه میشه کرد از یه لحاظم بد نشد منم می رم خونه عالی جون که تنها نباشن  فکر می کنم امروز دیگه مادر شوهری حسابی کفری بشه  خیلی دلم می خواد بدونم تا کی می تونه نقش مادر شوهر های خوب رو بازی کنه  .به قول پسر عموی علی آرش : والااااااااااااااااااااااااااا 

+ نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٧/٦ ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


اولین مسافرت ...

سرانجام اولین مسافرت من و کوجالی بعد از رفتن به خونمون انجام شد و من و علی تصمیم گرفتیم پنج شنبه عصر بریم سرعین تا از شرکت در اومدم بدو بدو رفتم وسایل و جمع کزدم وآماده شدم..وقتی علی اومد و به بالایی ها اعلام کرد که داریم می ریم قیافه مادر شوهری دیدنی بود از حرصش به من نگاه هم نکرد حتی وقتی داشتیم میرفتیم بدرقه هم نکرد ما رو.... بترکی از حسودی..............................

خالاصه ساعت 6 در اومدیم راه خیلی خلوت بود یکم بعد که تاریک شد اسمون دیدنی بود یک عالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ستاره تو اسمون بود شب هم که رسیدیم سرعین شلوغ بود یک هتل خلیل خوشکل پیدا کردیم و بعد از گذاشتن وسایل رفتیم گشت و گذار فرداش هم رفتیم مشکین و بساط کباب و فراهم کردیم....هر چند موقع برگشتن حسابی خسته بودم اما خوب ..خوش گذشت .

+ نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٧/٦ ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


روز خوب...

دیروز عروسی پسر خاله علی بود...صبح زود قرار بود برم آرایشگاه.همش بدو بدو بود دیروز از صبح آرایشگاه بعد مراسم عقد بعد از مراسم عقد هم تالار بعداز تالار هم اون ارکستی که برای مراسم ما اومده بود آورده بودند من و علی از اون ارکست خاطره خوبی داریم و رفتیم سلام کردیم البته اونم بابا مو می شناخت... از لباسم بگم............. خیلی خوشگل شده بو د گفتنش زیاد خوب نیست اما ستاره مجلس شده بودم  همه فامیل علی با تعجبببببببببببب به هم نگاه می کردن  ...خیلی  خوش گذشتتتتتتتتتتتتت با کوجالی جونم جسابی رکسیدییییییییییییییییییییییییییییییم 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/٢۸ ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


دلم گرفته...

+ نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٦/۱٦ ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


;\

هر روز صبح که از شرکت به عالی جون زنگ میزنم یه جورایی عصاب آدم و خورد می کنه..دیروز دو بار بهش زنگ زدم که اگه میخوای بریم خرید یه جور بهونه اومده بدش زنگ زدم بریم پارک بازم بهانه...منم پیش علی ضایع شدم حسابی...امروزم که صحبت میکردم می گم دیروز قیمت لباس ها 550 تومان بود با خونسردی کامل می گه خوب می خریدی دیگه..از اون ور می گه 200 تومن بیار بزار حسابت پس انداز کن....پنج شنبه هم میگه شب بیان بریم پارک می گم من با مادر شوهری و خواهر شوهر می رم خونه دوست خواهر شوهر شروع کرده اونا تو رو کشوندن سمت خودشون ...اعصابم خورده.....اینم از مادر ما....دیگه تصمیم گرفتم جایی که فقط منو می خوان نه شوهرم و نباشم...اون روز شام رفتیم خونشون...برگشته پیشه علی می گه جای فرهاد  (داماد بزرگمون) خالی..با این حرفاش دیگه..حالا تبعیض ها بماند.....خیلی بی ربط........................ حرف می زنه .....

ای خدا..................................................

+ نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٦/٩ ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


:|

الان شرکتم..بد جوذ خوابم میاد...کاش الان خونه بودم می خوابیدم..گشنه هم هستم...بد جور هم آش کشک زده به سرررررررررررررررررررررم.....

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/٧ ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط پریا/م  نظرات ()


یه قول.....

روز شنبه چون زیاد حال نداشتم مرخصی گرفتم تا استراحت کنم وقتی آدم خونس یه حس عجیبی پیدا می کنه بس که ظهرا موقع برگشتن به خونه خیابون خلوت می شه صبح که ادم میره بیرونمثل اینکه تظاهراته .خیلی وقت بود که حوالیه ساعت 12 بیرون نرفته بودم انصافا چسپید :) رفتم بیرون یکم خرید کردم ..ظهر که اومدم علی زنگ زد که میرم اردبیل اگه میخوای بیا.اولش خوشحال شدم که برم اما بعدا دو دل شدم ...طفلی علی هم ذوق می کرد که می رم اما ترسیدم تو راه حالم بد شه و مزاحمه کارش بشم اما با اینکه چیزی نگفت اما معلوم بود خیلی دلش میخواست با هاش برم اما من سستیکردم بعد از بدرقه علی تازههههههههههههههه فهمیدم که چی کار کردم....دلم گرفت طفلی شوشو رو تنها گذاشتم بعد دو ساعت که زنگ زدم گفت چراااااااااا با من نیومدی نامرد!! اینو که گفت خیلی از دست خئدم ناراحت شدم.تصمیم گرفتم دیگه تنهاش نذارررررررررررررررررررم و از این به بعد با هاش هر جا شد بررررررررررررررررم..... :(

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٥/٢۸ ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط پریا/م  نظرات ()