یه قول.....

روز شنبه چون زیاد حال نداشتم مرخصی گرفتم تا استراحت کنم وقتی آدم خونس یه حس عجیبی پیدا می کنه بس که ظهرا موقع برگشتن به خونه خیابون خلوت می شه صبح که ادم میره بیرونمثل اینکه تظاهراته .خیلی وقت بود که حوالیه ساعت 12 بیرون نرفته بودم انصافا چسپید :) رفتم بیرون یکم خرید کردم ..ظهر که اومدم علی زنگ زد که میرم اردبیل اگه میخوای بیا.اولش خوشحال شدم که برم اما بعدا دو دل شدم ...طفلی علی هم ذوق می کرد که می رم اما ترسیدم تو راه حالم بد شه و مزاحمه کارش بشم اما با اینکه چیزی نگفت اما معلوم بود خیلی دلش میخواست با هاش برم اما من سستیکردم بعد از بدرقه علی تازههههههههههههههه فهمیدم که چی کار کردم....دلم گرفت طفلی شوشو رو تنها گذاشتم بعد دو ساعت که زنگ زدم گفت چراااااااااا با من نیومدی نامرد!! اینو که گفت خیلی از دست خئدم ناراحت شدم.تصمیم گرفتم دیگه تنهاش نذارررررررررررررررررررم و از این به بعد با هاش هر جا شد بررررررررررررررررم..... :(

/ 0 نظر / 5 بازدید