دلم گرفته............

دیروز علی صبح که منو برد شرکت خودشم برای ماموریت رفت مهاباد امیدوار بودم تا عصر برگرده از شرکت که اومدم شدید سرم درد می کرد خوابیدم وقتی بیدار شدم که هوا نسبتا تاریک شده بود شروع کردم به پخت و پز Chef تا هم وقت بگذره هم سر گرم بشم ساعت 8 بود که به علی زنگ زدم و اون هنوز مهاباد بود دلم گرفت پس کی می خواست برگرده ؟  بازم خودمو با تلوزیون سرگرم کرده دیگه ساعت شد 11 بهش که زنگ زدم گفت دارم الان راه می افتم نگران بودم نکنه تو راه خدایی نکرده خوابش ببره از صبح سر پا بود   از یه طرف دلم به حالش می سوزه از یه طرفم هم عصبانی بودم از دستش آخه اینم شد کارررررررررررررر مدام این جا و اونجا به خودم گفتم آخه تا کی من تو این خونه تنها بمونم و این همش بره این شهر و وان شهر  بعدش یادم افتاد که درست عاشورا و تاسوعای سال قبل بود که دستش تو گچ بود و من نگران بودم کارشو از دست بده   با خودم کلنجار رفتم....گفتم ای خداااااااااااااااااا چرا؟ منو با اون چیزایی که خواستم ازت داری به امتحان می کشی ؟؟؟؟؟؟  من که همیشه تو دعا هم ازت می خواستم شوهرم یه کار ثابت داشته باشه... الان باید هی انتظار بکشم کی میاد کی میرسه ؟؟   نمی دونم خدا چی بگم..اما تو را به خدایت این حرفامو به حسابه نا شکری نذاررررررررررررررررررررررر بذار یه حساب درد و دلم با توووووووووووووووووو اما تو رو قسم می دم به حسینت..به علی اصغرت.... به ابوالفضلت کار شوهرم و راست و ریست کن...... یه کار خوبــــــــــــــــــــــــــــــــ گیر بیاره شوهرم لایقشه.......می دونم لایقش هســـــــــــــــــــــــــــــــــــت.....  

/ 0 نظر / 10 بازدید