روزهای پاییزی...

علی امروز برای کارش رفته بود میانه از شرکت که برگشتم یکم استراحت کردم گفتم پاشم برای کوجام شام درست کنم الان طفلی گرسنه هست حتما...عصر هم رزیتا زنگ زد میام خونتون امیر حسین و مزارم کانون میام گفتم زود شام و درست کنم که دیر نشه..نشستیم با رزیتا صحبت کردیم اونم زود رفت بعد از رفتن رزیتا علی زنگ زد که از میانه برای نصب منو فرستادن زنجان :( خورد تو ذوقم اما خوب اونم طفلی دنبال یه لقمه نونه دیگه...طفلی دلم براش می سوزهانصافا کارش سخته اما صداش در نمی اد...خدایا شکر نا شکری نباشه اما چرا نون بعضی این همه سخت در میاد اخه ؟ چه حکمتیه نمی دونم.

منتظرش میمونم تا بیاد احتمالا این شب یک تا دو بیدار باشم...خدایا مواظب کوجام باش کمک کن......

/ 0 نظر / 5 بازدید