زندگی

این روزها به وبلاگم خیلی عادن کردم شاید واسه اینه که اینروزها چیزایی واسه گفتن و نوشتن پیش اومده . امروز چهلم و همزمان سالگرد فوت دو تا از پسر عموهام بود..دو تا برادر... افسوس یاد دوران کودکی ها به خیر یکی از این پسر عموهام پسر خیلی خوبی بود طفلی... واقعا کاش میشد انسان آینده خودش رو میتونست حدس بزنه وقتی فکر میکنم می گم کاش نویسنده بودم اون سر نوشت اون رو مینوشتم سرنوشت پسری که عاشق یک دختر شد و به خاطر عشق به اون دختر عاشقانه و امیدوارانه زندگی  کرد اما وقتی چشم باز کرد که دیگه اون دختر ترکش کرد ناراحت و زمانی به خودش اومد که خودشو تو مرکز ترک اعتیاد پیدا کرد..شاید اون فرصت نکرد از امید هاش بنویسه..از آرزوهایی که واسه عروسیش کشیده بود...من اینجا مینویسم..امروز که سر قبر پسر عموم بودم یه لحظه فکر کردم الان اون دختر چه حسی داره؟ دل شکسته ....دل یه جون رو شکوند...جوانی که عوض اینکه الان دستش تو دستای یه بچه کوچولو بود الان زیر یه خاک سرد و خیس خوابیده بود...به عکسش که نگاه کردم تو چشاش غم بود... یه دنیا حرف..یه دنیا آرزو.... یاد روزی افتادم که وقتی مادر بزرگم مریض بود چطور رو دوشش برد دکتر...یاد روزی افتادم که عروسی خواهرم بود چطور مثل یه فلیم بردار ماهر لحظات خوش ما رو ثبت کرد حتی بدون یه لحظه خسته شدن...گریه یاد هیکل ورزشکارانش....یاد اینکه اون زهر مار چطور پوست و استخونش کرده بود...یاد اینکه چقدر چشم پاک بود .....

یاد مادر بزرگم که چقدر این پسر عموم رو دوست داشت...یاد گذشته....یاد روزهای کودکی که تموم شد....نگران

سر خاک..تازه ادم میفهمه چی به چیه؟ چرا یادمون میره یه روزی جای ما زیر همین خاک سرد و خیسه با بدنی برهنه...با یه خلوااااااااااار گناه.... ناراحت

" خدایا مواظب ما بنده هات باش....."


/ 0 نظر / 4 بازدید