خواب من.....

بعد از عمل انگشت علی وگذشت یک ماه استراحت پزشکی از دیروز علی کارش و مجدد شروع کرد و دیروز رفت همدان به مدت 3 روز...دیروز متوجه شدم داداشم به همراه دامادمونمی خوان کار جدید شروع کنن احساس می کنم یه جورایی از ما پنهون می کنند دیروز که باز داداشم منبر گرفته بود متوجه موضوع شدم .تعارف کوچولوی داداشم برام خنده دار بود..ازهمه جالب تر اینکه وقتی یه موضوعی را از خواهرم می پرسی سیر تا پیاز موضوع را به آدم میگه اما اونروز که داداشم پشت تلفن برای خواهرم سیریش بازی در می آورد وقتی از خواهرم پرسیدم گفت علی می خواد از کار در بیاد و رستوران بزنه! اینکه قراره اونا هم باشن چیزی به من نگفت!!! من معمولا زیاد عادت ندارم از کسی گله کنم اینایی هم که اینجا می نویسم فقط جنبه درد و دل داره...دیشب منم واسه زندگیمون دعا کردم از خدا خواستم خودش کمک کنه تا شوهر منم تو زندگیش پیشرفت کنه ..خیلی پیشرفت کنه......."خدایا خودت کمکمون کن.....تو خدایی....." همون شب تو خواب دیدم پیش نماز داداشم و دامادمون شدم...خدایا  ..خدایت رو شکر....این خواب و به فال نیک گرفتم....دیدم اونا می گن بیا تو جلوی ما نماز بخون منم داشتم با دقت نماز می خوندم که تونمازم اشتباه نکنم.....این خواب به من انرژی داد این و به حساب این گذاشتم که ما هم پیشرفت می کنیم..من و شوهرم دو تایی.... 

/ 0 نظر / 9 بازدید