دلتنگی...

دو روز بود که علی رفته بود همدان و امروز صبح بهم اس .ام اس داد که من رسیدم تو این دو روز که منم خونه عالی جون بودم دلم برای خونمون تنگ شده اونجا که می رم همیشه خدا رو شکر می کنم که منم سر و سامان گرفتم وقتی می بینم همه سرشون به زندگی خودشونه ..دیروز که من اونجا بودم عالی جون منو تنها گذاشت و رفت با عمش عیادت پسره پسر عمش! منم می خواستم برم خونمون پیش خودم فکر کردم خوب اگه قرار باشه اینجا تنها بمونم برم لاقل تو خونه کارامو انجام بدم! اما فکر کردم این کار رو انجام دادن حساسیت زیاد می شه. اما دو این روز همش ماما نم گیر سه فاز داده بود اونو بحور اینو بخور! اصلا تو خونتون میوه می خوری؟ تغذیت رسیدگی نمی کنی و و و ...  خیر سرم داشت به من توجه می کرد منم دیگه اعصابم به هم ریخته بود و ته دلم گفتم قلم پبتو بشکن وقتی شوهرت نیست بشین تو خونت .اما خوب دوست ندارم سولماز (مادر شوهری ) هم دستش فرصت بیفته هی بگه بیا بالا بیا بالا تنها نشیــــــــــــــــــــــــــن  اوووووووووووووووووووووف ...... نمی دونم چی کار کنم ؟

/ 0 نظر / 3 بازدید