احساس سردرگمی ...

سلام ناراحت یه چند روز مونده به رفنت به خونمون بد جور احساس سردرگمی می کنم..امروز زن عموی علی زنگ زد خیلی از رفتار مادر شوهرم گله میکرد چون واقعا برخوردشون باهاشون بد بود...اول گفته بود بیان تبریز ولی بعد بهش گفته بود که نه..اینجا خبری نیست واسه چی می خوان بیان؟ اینجا هم اینا فقط و سایل میارن وقرار نیست باز کنن جهازو... منم از رفتار ضد و نقیضش ناراحت بودم امروزم زنگ زده به جاریش که بابا به دل نگیر و فلان.... زن عمو هم ناراحت بود یه جور حرف می زد که به دل هوره افتادم.. ناراحت خوب منم میبینم رفتارشو هم مهربونه هم حسوده این مادر شوهرم اما میدونین اون دیگه برام مهم نیست هررررررررر کاری می خواد بکنه به خودش ربط داره من باید فاصله ها رو  با اونها حفظ کنم آخ دهنم رو هم چفت ببندم و فقط نگاشون کنم نیشخند... ای خدااااااااااااااااااااااااا

/ 0 نظر / 5 بازدید