کوجالی و من

دیروز تصمیم گرفتم یه سر برم خونه عالی جون..هوا هم خیلی گرم بود..تا عصر اونجا بودم بعد با عالی جون در آومدیم و اون رفت خونه مامان جون و من اومدم خونمون سر راه عجله داشتم زودتر برسم به خونه به دلم افتاده بود یه شام درست و حسابی درست کنم حس می کردم کوجالی گرسنه میاد خونه .علی ساعت 10:30 بود که اومد .بوی کته و کبابم خونه رو برداشته بود خودمم گرسنه شده بود حدسم درست بود . کوجالی گرسنه اومد بود سفره منو باز کردمو هر دو حسابی سیر شدیم اما اون لحظه خدا مئ شکر کردم به خاطر نعمت هاش... خدا یا....دستام خالیه ..خیلی وقته مثل بچه آدم دعا نکردم ..شرمندم از خودم...نعمت هایی که تو سفرم هست همش لطفه ....لطف تو به بنده نمک نشناسی مثل من ..."خجالت میکشم اما خدایا ممنونم ازت " ♥♥♥

/ 1 نظر / 6 بازدید