باز هم ...

سلام ناراحت دیروز که از شرکت در اومدم دیدم علی زنگ زد گفت میتونی بری خونمون تاریخ پاسپورتو نگاه کنی منه ساده هم فکر کردم حتما می خواد منو ببره ماه عسل... گفتم واسه چی میخوای گفت واسه شرکت..میخوان من برم اربیل عراق ..اینو که شندیم حس کردم تموم ساختمان ها ریخت رو سرم گفتم نه نمی زارم قرار بود این هفته بریم سر خونه زندگیمون علی هم گفت حالا بزار ببنیم چی کار می کنم رفتم که خونه جس می کردم شونههام سنگینی می کنه..تو راه خونه نمی دونم چی به خدا گفتم...اما اونقدر فکررررررررررر کردمیه دفعه دیدم رو تختم هستم با این اس ام اس به علی " دیگه از انتظار خسته شدم از نامزدی خسته شدم " خوابم برد وقتی پا شدم تا از اتاق امدم بیرون باز غر غر های مامانم شروع شد...منم که به اندازه کافی داغون بودم یه دعوای درست و حسابی با هاش کردم اونم هر چی لازم بود نثارم کرد ناراحت همین کافی بود تا زنگ بزنم به علی اونم همدان بود صدای گریه هام هنوز تو گوشمه...... گریه بهش گفتم نی خوام فقط هر جوری هست باید بیای و منو ببری خونمون علی هم گفت خوب ما  وسایلو چیدیم همون روز بهت گفتم بمون تو خودت گفتی بیان از بابام اجازه بگیرین الان هم اونقدر واسه خونه و اساب کشی وانگشتم و دکتر مرخصی گرفتم که اینا به بهانه منتظرن تا... فردا اکه من از کتر بی کار شم کی می خواد خرج ما رو بده ؟؟کار ملکی هم از یه طرف شب تا ساعت 3 براش کار کردم کار اونم نیمه تمام بزارم و پولم هم اون طوزی بره ؟ چرا تو این وضع پشتمو خالی می کنی؟؟؟؟؟ دیدم اونم حق داره اما خوب منم حق دارم..... تا حد مرگگگگگگگگگگگگگگگ گریه کردم و خدافظی کردم ...علی به هم اس ام اس زد " صبر کن کم مونده این روزها تموم میشه " گریه بعدش خواهرم اومد و حسابی منو نصحت کرد که به حرفا و غرغر های مامان توجه نکن تو این 5-6 روز هم تو هم خورد و خوراک خونتو بخر و اماده کن و بزار تو یخجالت که وقتی دیگه علی برگشت همه چی اماده باشه با این حرفش شبیه کسی بودم که مرده و یه لحظه دوباره به زندگی بر میگرده ضربان دوباره قلبمو حس کردم به خودم گفتم دخترررررررررررررررر قوی باش و پشت شوهرتو خالی نکن اون همیشه اسفند هر سال این طوری می شه کارش از خدا خواستم این دو سه هفته رو هم به من صبر و تحمل بده تا کارای علی تموم شه و برم سر  خونه زندگیم.... الان شرکتم و صبح هم علی اومد دنبالم نگرانم شده بود ساعت 4 صبح از همدان رسیده بود و ساعت 8 صبح هم منو رسوند و رفت تابلو برق ملکی رو توم کنه و عصر هم بره شرکت.... " خدایاااااااااااااااااااااا  حکمتت رو شکر نا شکری واسه کار شوهرم نمی کنم گلم از اینه که به منم هم حواست باشه...... "

 

 

 

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
piclove

سلام خوبین شما؟ مطلبتونو خوندم... راستش در حدی نمیبینم خودمو بخوام دخالت کنم منتهاااا بیخیال[چشمک]